بگو بذار بره دیگه نیا ....بذار بره 
بهش بگو دلت دیگه اونو نمیخواد
اگه شکستنه دلش از غمه تو بدتره
فکر نکن اگه بره دله تو میمیره ...فکر نکن
اگه بشکنه قلبت آروم میگیره ...فکر نکن 
اون لیاقته فکر کردنو نداره ....فکر نکن
دیگه اون ماله تو نیست .......رفته 
واسش اشکاتو نریز .....بسه 
دیگه دوسِت نداره ...... اونیکه 
دلش واسه ی تو نیست
میدونم یه روز اون دوباره میادش که باتو بمونه
ولی مگه دله من بدی هایی که کرده به من میره از یادش؟؟؟؟
دیگه اون ماله تو نیست .......رفته
واسش اشکاتو نریز .....بسه
دیگه دوسِت نداره ...... اونیکه 
دلش واسه ی تو نیست
بگو بذار بره دیگه نیا ....بذار بره 
بهش بگو دلت دیگه اونو نمیخواد ....این حرفه آخره
اگه شکستنه دلش از غمه تو بدتره 
فکر نکن اگه بره دله تو میمیره ...فکر نکن
اگه بشکنه قلبت آروم میگیره ...فکر نکن 
اون لیاقته فکر کردنو نداره ....فکر نکن
دیگه اون ماله تو نیست .......رفته
واسش اشکاتو نریز .....بسه 
دیگه دوسِت نداره ...... اونیکه 
دلش واسه ی تو نیست
تقدیم به تو
به خاطر تو خورشید را قاب میکنم و بر دیوار دلم میزنم
به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای میدهم
به خاطر تو دستهایم را آینه می کنم و بر طاقچه یادت میگذارم
به خاطر تو میتوان چون کودک لجوج سلام معطر سیب ها را ناشنیده گرفت.
به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمان های دور دست چشم پوشید. به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم را چون نهری گوارا مزه مزه کرد. و به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت.
نازنینا!
سایه های ما شکسته است و اگر سایه زلال تو نباشد درختان نمیتوانند تن از خستگی بتکانند. وقتی تو مثل یک زمزمه صمیمی در خلوت کوچکم حضور داری. وقتی تو دست هایم را ازلمفونی باران می انباری، وقتی تو دل موزون مرا میخوانی، احساس میکنم صبح به شمایل توست و من نمیتوانم با رگه های نور طنابی ببافم که مرا به تو برساند.
...........................................................................................
انتظار خیالی
تو آشناترین برای من بودی و تنها باده عشقم که از جام نگاهت سیراب می شدم. دریغ در یک غروب بی انتها بار سفر بستی ورفتی . خاطراتمان را در کوله بارت گذاشتی و عزم سفر کردی. هر چه نگاهت کردم ، هر چه صدایت کردم، هر چه فریاد کشیدم ، هر چه به سر و سینه کوفتم و نامت را با هزار آرزو بر زبان آوردم ، خاموش نگاهم کردی ورفتی. آن غنچه های بغض در گلویم شکفت وآسمان ابری چشمانم بارانی شد . آنروز پر زدی و رفتی و پیش از آنکه ترا ببویم در میان نگاه مبهوتم پرپر شدی و غمی به وسعت دریا در وجودم طوفانی شد. شاید یک روز وقتی که من در دشت غروب، آفتاب را تما شا میکنم، از پشت تپه ها با یک سبد پر از یاس ونرگس پیدا شوی وبیایی وبه سبزه های دشت شوق شکفتن دهی. من هر شب دعا میکنم که تو هرچی زودتر از مهمانی فرشتگان خدا باز گردی. من هر روز صدای گام هایت را میشنوم که از آسمان می آیی، و در محراب گل ها ،نماز صداقت میخوانی. ومی بینم اطلس ها و مریم ها را که در این نماز به معصومیت اشکهای تو اقتدا میکنند. ای کاش بیایی،نه برای پرنگان رها شده از قفس غربت، بلکه برای دل تنها و عریان من.
..............................................................................................................
چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني امّا ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي .)) ((چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه امّا مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوسش داري .)) ((چقدر سخته گل آرزوها تو توي باغ ديگري ببيني , و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي گل من, باغچه ي نو مبارک .))






















ادامه مطلب